شعر امروز ایران

مردها آدم‌اند و من حوا!

شعری که مهدی موسوی اخیرا توی وبلاگش نوشته رو وقتی خوندم حسابی گریه کردم (برای خوندن شعر به وبلاگ سید مهدی موسوی سر بزنید) و توی همون حال و هوا غزل زیر رو نوشتم که همین غزل هم وامدار بیت دیگه‌ای از یکی از اشعار آقای موسویه

 

گریه کردم، چرا که زن بودم

عقل و حس نه، فقط بدن بودم *

همه‌ی فتنه‌ها نوشته شدند

گردن من، چرا که زن بودم

مرد دنیایی از نجابت و من

در عوض سـکسی و خفن بودم

مردها آدم‌اند و من حوا!

مرد گلزار و من لجن بودم

علت فتنه بودم و غوغا

باعث شک و سوءظن بودم

بابت این که مرد کج نرود

همه‌ی عمر در کفن بودم

توی آغوش گرم مام وطن

زن بی‌نام و بی‌وطن بودم

یا سیاهی‌لشگری ناچیز

در سکانس بـ/ـزن بزن بودم

زن چه تنهاست بین این همه مرد

مرد تنها نبود، من... بودم

 

* زن نبودم اگرچه مرد نبود      مرد بودی اگرچه زن بودم   (سید مهدی موسوی)

+ سینا حلمی ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

آپارتمان سیزده آتش گرفته است

یه شعر می‏نویسم از آقای محمد سواری

دستی مرا به سمت خودش راه می‏برد
دارد مرا به خانه‏ی ارواح می‏برد
من میهمان سفره‏ی مرگم... ودست مرگ...
سردست آه جمجمه‏ام را تگرگ گرگ...
تف می‏کند مرا که درونش نشسته‏ام
در مویرگ مقابل خونش نشسته‏ام
یک اسکلت تمام رگش را گرفته است
با این که مرده جان سگش را گرفته است
او فکر می‏کند که بهاری کند مرا
پاییز بعد بمب‏گذاری کند مرا
«آپارتمان سیزده آتش گرفته است»
من مرده‏ام شهید نگاهت نجس شده
پژواک مرگ توی سرش منعکس شده
هفتیر روی جمجمه، پایان دردسر
پاشیده خون گرم اُوی مثبتش به در
از چشم‏های خیره‏ی دیوار خیره‏تر
تیری که خورده از خود دیوار تیره‏تر
او دست روی ماشه، شقیقه... و بعد هیچ
بعد از اتاق پشت همین تخت را بپیچ
یک مرد توی مرد جسد لول می‏خورد
دارد دوباره از لب تو گول می‏خورد
خالی کن از اتاق من این مرد خیس را
روح پُر از گلوله‏ی مرگ خبیث را
حالا بیا درون مرا شست با لجن
او مرگ، مرگ، مرده‏ی تر... ترسناک من
حالا بیا بیا که سرم درد می‏کند
سیگار کلّ درد مرا دود می‏کند
من را به سمت فرصت بیداری‏ات ببر
این خواب، خواب، خواب تو نابود می‏کند
گاهی فشنگ قرمز سربی نمی‏کند
کاری که چشم‏های تب‏آلود می‏کند
«آپارتمان سیزده آتش گرفته است»
مردی به ترک نعش خودش خو گرفته است
آپارتمان کوچک او بو گرفته است
او فکر می‏کند که بهاری کند تو را
پاییز بعد بمب‏گذاری کند تو را
تاریک راه پله‏ی تاریک روبرو
گیر است سایه‏های تو لاییک در گلو
دارم خفه... خفه... خفقان از سقوط... کم...
از خواب می‏پرم... و تو عریان هنوز هم...
داری مرا به سمت خودت راه می‏بری
داری مرا به خانه‏ی ارواح می‏بری
«آپارتمان سیزده آتش گرفته است»

+ سینا حلمی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

....!

بیشتر از یک سال و نیمه که این وبلاگ رو آپ نکردم اما امروز هوس کردم بیام و یه شعر دیگه از خودم توش بزنم تا شاید یک سال و نیم دیگه...!

 

لکه‏ی خون قرمز خیسی روی گل‏های روی این قالی است

من فقط عکس بچه‏ای هستم توی قابی که غالبا خالی است *

دستگاه فشار خون دست / دکتری روی تخت خم شده است

نبض دست مرا ... کمی مکث و ... بعد اظهار می‏کند: عالی است

- مطمئن باش او نمی‏میرد، دکتر این را به مادرم فرمود!

خنده‏ای زورکی به مادر کرد که بفهمد که جای خوشحالی است

که نفس / می‏کشم سرش فریاد، او به من زل / نمی‏زند نبضم

رنگ مادر دوباره سرخ شده، رنگ دکتر شبیه با/قالی است

مادرم هفت روز مشکی بود، بعد کم کم دوباره آبی شد

رنگ دکتر دوباره برگشته، رنگ دکتر دوباره اسهالی است

یادگاری که مانده از من وَ در شب عید محو خواهد شد

لکه‏ی خون تیره‏ی خشکی لابلای نقوش یک قالی است

 

* من فقط خواب شاعری بودم وسط تخت‏های یک نفره (سید مهدی موسوی)

 

 

 

+ سینا حلمی ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

خط آخر

بعد از يه وقفه‌ی طولانی باز هم يه شعر ديگه از خودم می‌زنم.

تـوی گرمای ظهر تابستان                   گم شدم در خيال يک بن‌بست
خاطراتی که می‌رسد به عدم                کوره‌راهی که می‌رسد به شکست
واژه‌هایی هميشه تکراری                   در ميان سکوتِ بی‌فرياد
شاعری که ميان شعرش مرد               و برای هميشه رفت از ياد
لابلای خطوط يک دفتر                     روح من هی مچاله‌تر می‌شد
خط به خط هی سقوط می‌کردم             خط آخر خط خطر می‌شد
خط آخر هميشه قرمز بود                  خط قرمز نشانه‌ی مرگ است
مرگ شاعر ميان اين‌همه خط              خط پايان اين چهل برگ است
+ سینا حلمی ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

می‏خواهم بخوابم

باز هم یه شعر از خودم می‏نویسم و منتظرم تا نظرات و راهنمایی‏هاتون رو بخونم

آن شب که کل خانه را بیدار کردی، هی ↓
مانند یک طوطی فقط تکرار کردی : هی ↓
من خوابتان را می‏خرم، من می‏خرم، من می ↓
خواهم بخوابم، خوابتان را می‏خرم، من بی ↓
خوابی سراغم آمده، خوابم نمی‏آید
من شاعرم اما من بیچاره هم باید ↓
گاهی بخوابم، گاه خوابی هم ببینم
خواب برنجی و کبابی هم / ببینم ↓
اصلا مگر شاعر چه فرقی با شما دارد؟
اصلا چه جرمی کرده که این روزها دارد ↓
خون خودش را جرعه جرعه می‏رود بالا
اما شما در تختخوابت موقع لالا ↓
مشغول دوره کردن روز خوشت هستی
یا فکر تیپ خوشگل دخترکش‏ات هستی
من خوابتان را می‏خرم، من می‏خرم، من می ↓
خواهم بخوابم

+ سینا حلمی ; ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

شعرهای خيس

و بالاخره باز هم یه شعر از خودم
 
با من بیا به رهگذر شعرهای خیس
این کوچه‌باغ پرخطر شعرهای خیس
من را ببین که دربدر چشم‌های تو
من را ببین که دور و بر شعرهای خیس↓
یک عمر خیس و تر شده‌ام، بلکه خیس‌تر
از سر به سر گذاشترِ شعرهای خیس
حالا منم که آمده‌ام از کویر خشک
تا انتهای رامسر شعرهای خیس
سوغات، شعر خیس برایت خریده‌ام
مجانی‌اند بیشترِ شعرهای خیس
محصولِ گریه، تب، هیجان، ابر، رعد و برق
شعری است با ردیفِ ترِ شعرهای خیس
+ سینا حلمی ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

تکان نخورد خيابان...

امروز يه غزل می‌نويسم از راضيه صابريان.

تکان نخورد خيابان ٬ چراغ قرمزشد، و سبز پشت ترافيک لحظه‌ها گنديد
سکون شديم و به فرمان ايست تن داديم٬ و از سکونت ما طرح رد پا گنديد
تمام مزرعه‌ها را مترسکان خوردند٬ پرنده‌ها به قفس‌ها پناه آوردند
به دادمان نرسيد اشک٬ آخرين باور٬ و بغض پشت گلو ماند و ماند تا گنديد
تکان نخورد خيابان و زندگی جا زد٬ تمام عقربه‌ها روی خاک افتادند
و شهر زير سکوتی مهيب مدفون شد٬ کسی نخواند و نپرسيد تا صدا گنديد
ته تمامی تقويم‌ها که تازه نشد٬ و در هجوم زمستان بهار هم گم شد
کسی برای نبود بنفشه گريه نکرد٬ بهار در ته اسفندهای ما گنديد
کسی به خاطر حتا خودش نمی‌خواند٬ ازاين سکوت غم‌انگيز خسته‌ام ديگر
از اين که باز دوباره دلم به تنهايی٬ شکست و زير نگاه غريبه‌ها گنديد
+ سینا حلمی ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

و مادران جوان گیسوان دخترانشان را ...

یک شعر می‏نویسم از محمد رفیع جنید از شعرای خوب افغانستان که سال 1354 در هرات به دنیا آمده و فعلا ساکن مشهد است. از این شاعر کتابی با عنوان "سنگهای آتش‏زنه" به چاپ رسیده.

کابل! از تو چه می‏دانستم پیش از این
چیزی پیش از این از تو نمی‏دانستم
رودخانه‏ات پیش از این، رودخانه بود
و حال، خانه‏ی ماهیانی است
که به زبان مادری‏ام سخن می‏گویند
و مردان را انجماد فصل پیش نمی‏پندارند

آسمانت اگرچه کبودست، روشنم
مثل آذر برزین مهر
حتا اگر شاعرانت
مرا در بوجی‏هایشان(1) بیندازند
یا اعراب مرا خفه کنند، باز روشنم!

کابل!
روی تپه‏هایت می‏غلتم، می‏غلتم، اما شهید نمی‏شوم
شهید نمی‏شوم، اما
فرشته‏های بهشتی برایم آب می‏آورند
آب می‏شوم و از دره‏های پامیر می‏ریزم
دهقانانت
مرا به خانه‏هایشان می‏برند
و مادران جوان
گیسوان دخترانشان را در من می‏شویند
کابل!
پاک می‏شوم
پاکیزه می‏شوم
منقار مرغانت در نازه‏هایم(2) فرو می‏رود
اما فریاد نمی‏زنم
مرد می‏شوم
واسکَت(3) زندگی‏ام را بیرون می‏آورم
و چارقد سرمه‏ای محبوبم را روی شانه‏های سرزمینم
می‏اندازم

--------------------------------------------------------
1- بوجی : کیسه گونی
2- نازه : زیر ناخن
3- واسکت : جلیقه
+ سینا حلمی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

یک دقیقه سکوت

امروز دومین سالمرگ غزلسرای توانای معاصر حسین منزوی است. یادش گرامی.
+ سینا حلمی ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

سرقت ادبی!

سلام و سال نوی‏ همگی مبارک!

خیلی متاسفم که اولین پست سال جدید رو با عنوان سرقت ادبی شروع می‏کنم، ولی متاسفانه این مشکلیه که توی وبلاگهای فارسی به وفور به چشم میخوره. چند روز پیش من در گشت و گذاری که توی وبلاگها داشتم به یک وبلاگ به اسم "ردپا" برخوردم که نویسنده‏ی اون به اسم فروغ (حیف از اسم مقدس فروغ!) اشعار دیگران رو توی وبلاگش به اسم خودش مینویسه!! از جمله شعری از آقای "مصطفی جوادی" رو با دستکاری یکی از بیتها به اسم خودش جا زده که من اصل شعر آقای جوادی و دستکاری سارق رو برای اطلاع دوستان مینویسم. و اما شعر آقای مصطفی جوادی :

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمین کوچه‏ی سرگردانی است
او در این معبر پرحادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلی و همدردی است
در رثایم بنویسید که شاعر بوده است
بنویسید اگر شعری از او مانده به جای
مردی از طایفه‏ی شعر معاصر بوده است
مدح‏گویی و ثناخوانی اگر دینداری است
بنویسید در این مرحله کافر بوده است
غزل هجرت من را همه‏جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

اما این خانم سارق برای این که بتونه این شعر رو بدزده، مصراع (مردی از طایفه‏ی شعر معاصر بوده است) رو تبدیل کرده به (فردی از طایفه‏ی عصر معاصر بوده است)! البته ترکیب عصر معاصر ممکنه یک غلط سهوی باشه ولی تبدیل کردن (مرد) به (فرد) مسلما یک غلط عمدیه که با هدف دزدیدن شعر انجام شده! والبته این مورد تنها دزدی این خانم سارق نیست! در یک مورد دیگه هم این سارق محترم(!) یک متن بی‏مایه و بی‏ارزش رو که صورت یک نامه‏ی عاشقانه رو داشت توی وبلاگش نوشته بود که من اون رو بر حسب تصادف در وبلاگ دیگه‏ای دیدم که تاریخ نوشتن‏اش به پانزده ماه قبل از نوشتن سارق مورد بحث برمی‏گشت! البته اینها دو موردی بودند که من متوجه اونها شدم وگرنه بقیه‏ی شعرهای نوشته شده در وبلاگ این خانم سارق هم اونقدر از لحاظ فرم و واژگان با هم در تضاد هستند که هر خواننده‏ای متوجه میشه که "اگر افسار از این شعرها برداری هر کدام به دفتر یک شاعر فرار می‏کنند!". من کامنتی در این وبلاگ گذاشتم و به صاحب وبلاگ توضیح دادم که این شعرها مال تو نیست و ایشون هم لطف کردند(!) و به این وبلاگ اومدند و علاوه بر فحاشی (که میتونید در قسمت پیام‏های پست قبلی بخونیدشون)، یکی از شعرهای نوشته شده در این وبلاگ رو هم به مجموعه‏ی آثار دزدیشون اضافه کردند تا به من و بقیه نشون بدهند که سارق توانایی هستند!! من فقط میتونم بگم که امیدوارم که روزی بیاد که شر چنین لاشخورهایی از سر ادبیات ایران کم بشه. در خاتمه هم آدرس وبلاگ این سارق عزیز(!) رو در اینجا برای اطلاع همه مینویسم چون عقیده دارم که باید دست چنین افرادی را رو کرد. شما میتونید برای دیدن وبلاگ ردپا به این آدرس برید : www.radeeepa.blogfa.com
+ سینا حلمی ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

تبر به دست تو افتاده...

باز هم يه غزل و اين بار از محمد حسن‌زاده

شبيه آتش مغز گسل خطرناکی
به حرف سرد ولی در عمل خطرناکی
تبر به دست تو افتاده باز می‌ترسم
برای گردن و دست هبل خطرناکی
هميشه فکر فريبی ، صدای عصيانی
عليه اين دل لال از ازل خطرناکی
بدون فکر به سر می‌کشم تو را اما
درون کاسه‌ی زهری ، عسل! خطرناکی
کرشمه‌های تو بيراهه‌ای به بن‌بست است
برای رهگذران محل خطرناکی
زبان برابر اين عشوه‌ها نمی‌چرخد
- بلای قلب اسيل آنقدل خطلناکی! -
نگير فرصت امن گناه را از من
به سينه‌ام ننشينی اجل! خطرناکی
سپيدخوانی گرگان گرفته ، چون چوپان
بلای گرگ سياهی غزل! خطرناکی
جدال عقل وَ عشق ، اين تفاوت صوری
تمام مسئله را کرده حل : خطرناکی
+ سینا حلمی ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

جليل صفربيگی

از شعرای خوبيه که من شخصا دوبيتی‌ها و رباعی‌هاش رو دوست دارم. قبلا ازش نوشتم و اين بار هم از کارهای خوبش می‌نويسم و اين بار دو تا رباعی کمی نامعمول و البته لذت‌بخش.

مصراع نخست: من تو را می‌بوسم
در مصرع بعد هم تو را می‌بوسم
ايراد ندارد، به کسی چه؟، اصلا...
شعر خودم است، من تو را می‌بوسم

با ديدن تو دست و دلم می‌لرزد
زيبايی تو چقدر وحشتناک است!
انگار که چاره‌ای ندارم ديگر
دختر، پدر تو بود چوپان می‌خواست؟!
+ سینا حلمی ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

چند واحد...

اين هم يه دوبيتی کوچک و قشنگ که من متاسفانه اسم شاعرش رو نمی‌دونم.

سينه را خالی از اين وسواس کن
خواهش قلب مرا احساس کن
کاردانی در غرور و درس ناز
چند واحد سادگی هم پاس کن
+ سینا حلمی ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

واکس

اين هم يه غزل قشنگ از دوست خوبم پوريا ميررکنی که از وبلاگ خودش فيلترقرمز نقل می‌کنم

نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس
غريب بود، کسی را نداشت الا واکس
نشسته بود و سکوت از نگاه او می‌ريخت
و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»
درست اول پائيز، هفت سالش بود
و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمی‌فهميد
و می‌زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سياه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)
برای خنده لگد زد به زير قوطی، بعد
صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-
چقدر روی زمين خنده‌دار می‌چرخد!»
(چه داستان عجيبی!)‌ بله،‌ در اينجا واکس-
پريد توی خيابان، پسر به دنبالش
صدای شيهه‌ی ماشين رسيد، اما واکس-
يواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سياهی کشيده شد تا واکس...

غروب بود، و دنيا هنوز می‌چرخيد
و کفش‌های همه خورده بود گويا واکس
و کارخانه به کارش ادامه می‌داد و
هنوز طبق زمان هر دقيقه صدها واکس...
کسی ميان خيابان سه بار "مادر!" گفت
و هيچ چيز تکان هم نخورد، حتا واکس
صدای باد، خيابان، و جعبه‌ای پاره
نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس! ♫

 

+ سینا حلمی ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

شروع می‌کنم از لحظه‌ای که ...

باز هم با کمی تاخير دوباره يه غزل از سيد مهدی موسوی

... که يک ستاره‌ی غمگين و شاد را بکشم
که مرگ را بنويسم، که باد را بکشم
تمام مرثيه‌های جهان درون من‌اند
که در نهايت اندوه داد را بکشم
کنار آينه می‌ايستم که در رويا
دو تا فرشته‌ی بی‌اعتماد را بکشم
دو قلب و تير ... دو سوراخ! ... شاعری مرده...
برای عشق کدامين نماد را بکشم؟
شروع می‌کنم از لحظه‌ای که ... از ... از ... از ...
که آنچه مرد ندارد به ياد را بکشم
فروغ مرده و من توی گريه می‌خواهم
«که گيس دختر سيدجواد را بکشم»
+ سینا حلمی ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

مدتی اين مثنوی...

بالاخره دوباره سلام! ميدونم که مدت زياديه آپ نکردم. راستش زياد وقت نداشتم اما الان ميخوام کمی جبران کنم و سه تا شعر بنويسم.

شعر اول از هوشنگ ملکی از دفتر شعر شانه‌به‌سرهای ژوليده.

خورشيد مستطيلی سبز

مثل خرافه می‌خزد
خورشيد سبز
بر مستطيل خيس خزه
با چهار ضلع سنگی
تا حوض دروغ‌هايت را باور می‌کند
تاريخی از قورباغه‌ها بساز
- سبزجامگان دوزيست -
اسطوره‌ای از خرچنگ‌ها
- سنگ‌های جاندار صيقلی -
آب را رنگ بزن
خاک را رنگ بزن
و تنها دريچه‌ای که به روی زمين باز می‌کنی
خورشيد مستطيلی سبز
شاعره‌ی ايستاده
با چهار ضلع استخوانی!

*********************

شعر دوم از گراناز موسوی از دفتر شعر آوازهای زن بی‌اجازه.

رگبار

خط را بگير و بيا
هنوز در کارِ کشتِ قاصدکم
گرچه تنم ميانِ زخم و جنون
گم
و کلاغِ عاشقم از پنجره‌ام
پر
خط را بگير و بيا

در اين ضيافتِ بی‌پرچين
کنارِ پرهای ريخته و ملافه‌های سپيد
سهمت از جان و قاصدک
باقی است

*********************

و بالاخره شعر سوم از الهه رهرونيا که در دفتر شعر مشترکشان با عليرضا آدينه به اسم ليلااُبالی چاپ شده.

به غذا که فکر می‌کنم
حرف‌هايم مزه‌ی رول‌پلاک می‌دهد
زنگ می‌زنم آسمان هفتم
کسی برنمی‌دارد
آمار می‌گيرم
می‌بينم خورشيد سوراخ شده صدای چک چک نور می‌آيد
چشم می‌زنم خانه‌ی همسايه
کاج خانه‌اش آبيِ سوخته است
چه کسی گفته «آسمان مال من است»*
اينجا از هر چيزی که صدای گاو بدهد شير می‌دوشند
به اينجا که می‌رسم
می‌زنم دنده عقب
می‌خورم به ستون
شايد فرجی...
اما نه
دست آخر
خدايم را به ريال می‌نويسم
که بزرگتر جلوه کند

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*- سهراب سپهری

+ سینا حلمی ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

حالا تو آن مخاطب گيجی... !

امروز می‌خوام قصيده‌ی «راوی پنجم» رو از سيد مهدی موسوی براتون بنويسم و به دليل خاص بودن اين شعر خوشحال ميشم اگه نظراتتون رو بخونم. در ضمن برای خوندن يک نقد يا بهتره بگم تفسير يا تاويل از اين شعر در وبلاگ غزلسرا میتونید اينجا کليک کنيد.

 

... اسمی که نيست بعد سوار قطار بود

ای يار، ای يگانه‌ترين يار... [ يار بود؟!]

آن ساک کهنه شامل يک مشت [ چی؟ کتاب؟!]

پایان احمقانه‌ی یک انتظار بود

شلوار مشکی و کت مشکيش ظاهرا ً

در انتظار فاجعه‌ای سوگوار بود

اسمی نداشت ، جنس: چه فرقی نمی کند

مثل تمام مردم مشغول کار بود

با خود بلند حرف ، غزل ، جوک ، ترانه ، جيغ...

[باور نمی کنی چقــَدَر خنده دار بود!!]

اسمی که نيست بعد شديدا ً پياده شد

انگار به مريضی سختی دچار بود

که توی قلب و مغزش و... [او مغز داشت؟!!] خب...

خب فرض می کنيم [که چی؟ که دچار بود؟!]

اسمی که نيست بعدِ پياده شدن [ ببين!

کی گفته که از اوّل قصّه سوار بود؟!]

او ابتدای شعر به اين متن آمد و

گرچه بدون اسم سوار قطار بود

او [ او تويی، چرا به خودت گول می خوری؟!]

از اينکه زنده نيست کمی شرمسار بود

شايد که زنده بود ولی هيچ وقت ، از...

[او در تمام متن تو تحت ِ فشار بود!]

می خواست در مقابل ِ ... [عصيان کند ولی...]

می خواست در مقابل ِ ... [امّـا قرار بود...]

اما قرار بود که او من شود... وبعد...

***

اين جمله‌های اوّل روی نوار بود!

***

حالا تو آن مخاطب گيجی که فکر کرد

راوی نماد قطعی پروردگار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که بی‌گمان

دنبال سار و دار و کنار و انار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که بی‌دلیل

دنبال مرگ و مصرع سنگ مزار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که در پی ِ

تقويم و باغ و سيب و صدای بهار بود

حالا تو آن مخاطب گيجی که گفته بود

اين شعر شاهکارتر از شاهکار بود!!

حالا به ذوق محترمت ريده می شود

***

[اينجا مخاطب تو به فکر فرار بود]

خـُب می شد اين قصيده‌ی گه را ادامه داد

[آره اگر قضيه‌ی اين چند بار بود

می شد کنار آمد و بيخود ادامه داد

امّـا هميشه دفعه‌ی بعدی قرار بود...]

پس زودتر تمام / بکن توی کون شعر

يا نه! بگو که راوی امـّيدوار بود

از بيت بعد حادثه‌ای خوب رخ دهد

[ راوی نماد مسخره‌ی اقتدار بود!

که روی تخت در بغل منشی عزیز

مشغول عشقبازی بعد ناهار بود]

مرد بدون اسم نماد که بود؟! [خـُب...

***

اين جمله های آخر روی نوار بود

+ سینا حلمی ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

فنای در فنا

اين دفعه يه سپيد می‌نويسم از علی آدينه که کتاب جديدش به اسم هرابرزائيتی در دست چاپ است. اين رو هم بگم که اين شعر رو از وبلاگ فرشيد جوانبخش در اينجا نقل می‌کنم.

دنيا به دنيا نيامده من
نقش می‌زدم برای خودم
شاگرد سلمانيم    مانيم
زير تيغ مسلمان نمی‌کنم
ختم کوچه و بازارم
درها را هم پشت سرم بسته‌ام
اول و آخرم    خرم
سياه و فقيرم    قيرم
اذان بلدم    از اين‌ها هم
عمم     مارم
می‌ام     ثمم
هميان زير ابايم    زرم
تفسير در خودم به تکاثر
سر می‌خورم به روی خودم   ناصری
هو  يح   يا  هويم
تعميد می‌دهم به آب جهنمم    هنمم
فنای در فنايم
نايم
نا
+ سینا حلمی ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

و غمی مثل تو...

يه غزل هم می‌نويسم از اميرحسين نورالدينی.

طرح يك پنجره و قاب برايم مانده ست

و غمي مثل تو ناياب برايم مانده ست

شب سر آمد، تو به ذهنم نرسيدي، حالا

سحر و دغدغه‌ی خواب برايم مانده ست

سفر و يك چمدان است و نگاهي شرجي

از تو يك صحنه‌ی جذاب برايم مانده ست

پس از آن واقعه آتش به غزلها پاشيد

چقدر واژه‌ی بيتاب برايم مانده ست

رفتي و بوي محاقت به مشامم بر خورد

حسرت يك شب مهتاب برايم مانده ست

و دلم گوشه‌اي از خاك كوير افتاد و

عطش تلخ‌ترين آب برايم مانده ست

با تو انديشه‌ی فتح همه دريا با من

گرچه اين برزخ مرداب برايم مانده ست

مي رسم آخر اين شعر و جايت خالي

دو سه تا قافيه‌ی ناب برايم مانده ست

+ سینا حلمی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()   

اينجا جنوب‌شهر همين شعر خسته است

يک غزل زيبا می نويسم از حامد حسين‌خانی از شعرای خوب کرمان که تا حالا دو مجموعه شعر از ايشان چاپ شده به اسم‌های مرا که برگ شدم (کرمان، ۱۳۸۱ ، مرکز کرمان‌شناسی) و يکشنبه صبح (کرمان، ۱۳۸۲ ، نشر فانوس) .

يك گربه در حصار خيابان و شب، گرو

يك شهر و چند حادثه گرم بيا برو

اينجا جنوب‌شهر همين شعر خسته است

اينجا كه مرده‌اند هزاران پياده رو

دختر به گربه گفت: تو حتماً گرسنه‌اي

دختر نگاه كرد به راننده‌ی پژو

دختر گرسنه بود، و هي راه رفت و رفت

با كفشهاي كهنه و با شعرهاي نو

تابلو ــ عبور عابر تنها ــ هواي سرد

گوشي به دست يك نفر آنجا ــ الو الو ...

اينجا جنوب‌شهر و عقب‌گرد كوچه‌هاست

راننده چشم دوخت به آيينه‌ی جلو

..

تا اينكه دخترك به شمال خودش رسيد

يعني به گربه گفت كه: از پيش من برو!

 

+ سینا حلمی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()