شعر امروز ایران
|
||
شعری که مهدی موسوی اخیرا توی وبلاگش نوشته رو وقتی خوندم حسابی گریه کردم (برای خوندن شعر به وبلاگ سید مهدی موسوی سر بزنید) و توی همون حال و هوا غزل زیر رو نوشتم که همین غزل هم وامدار بیت دیگهای از یکی از اشعار آقای موسویه
گریه کردم، چرا که زن بودم
عقل و حس نه، فقط بدن بودم *
همهی فتنهها نوشته شدند
گردن من، چرا که زن بودم
مرد دنیایی از نجابت و من
در عوض سـکسی و خفن بودم
مردها آدماند و من حوا!
مرد گلزار و من لجن بودم
علت فتنه بودم و غوغا
باعث شک و سوءظن بودم
بابت این که مرد کج نرود
همهی عمر در کفن بودم
توی آغوش گرم مام وطن
زن بینام و بیوطن بودم
یا سیاهیلشگری ناچیز
در سکانس بـ/ـزن بزن بودم
زن چه تنهاست بین این همه مرد
مرد تنها نبود، من... بودم
* زن نبودم اگرچه مرد نبود مرد بودی اگرچه زن بودم (سید مهدی موسوی)
یه شعر مینویسم از آقای محمد سواری
دستی مرا به سمت خودش راه میبرد
دارد مرا به خانهی ارواح میبرد
من میهمان سفرهی مرگم... ودست مرگ...
سردست آه جمجمهام را تگرگ گرگ...
تف میکند مرا که درونش نشستهام
در مویرگ مقابل خونش نشستهام
یک اسکلت تمام رگش را گرفته است
با این که مرده جان سگش را گرفته است
او فکر میکند که بهاری کند مرا
پاییز بعد بمبگذاری کند مرا
«آپارتمان سیزده آتش گرفته است»
من مردهام شهید نگاهت نجس شده
پژواک مرگ توی سرش منعکس شده
هفتیر روی جمجمه، پایان دردسر
پاشیده خون گرم اُوی مثبتش به در
از چشمهای خیرهی دیوار خیرهتر
تیری که خورده از خود دیوار تیرهتر
او دست روی ماشه، شقیقه... و بعد هیچ
بعد از اتاق پشت همین تخت را بپیچ
یک مرد توی مرد جسد لول میخورد
دارد دوباره از لب تو گول میخورد
خالی کن از اتاق من این مرد خیس را
روح پُر از گلولهی مرگ خبیث را
حالا بیا درون مرا شست با لجن
او مرگ، مرگ، مردهی تر... ترسناک من
حالا بیا بیا که سرم درد میکند
سیگار کلّ درد مرا دود میکند
من را به سمت فرصت بیداریات ببر
این خواب، خواب، خواب تو نابود میکند
گاهی فشنگ قرمز سربی نمیکند
کاری که چشمهای تبآلود میکند
«آپارتمان سیزده آتش گرفته است»
مردی به ترک نعش خودش خو گرفته است
آپارتمان کوچک او بو گرفته است
او فکر میکند که بهاری کند تو را
پاییز بعد بمبگذاری کند تو را
تاریک راه پلهی تاریک روبرو
گیر است سایههای تو لاییک در گلو
دارم خفه... خفه... خفقان از سقوط... کم...
از خواب میپرم... و تو عریان هنوز هم...
داری مرا به سمت خودت راه میبری
داری مرا به خانهی ارواح میبری
«آپارتمان سیزده آتش گرفته است»
بیشتر از یک سال و نیمه که این وبلاگ رو آپ نکردم اما امروز هوس کردم بیام و یه شعر دیگه از خودم توش بزنم تا شاید یک سال و نیم دیگه...!
لکهی خون قرمز خیسی روی گلهای روی این قالی است
من فقط عکس بچهای هستم توی قابی که غالبا خالی است *
دستگاه فشار خون دست / دکتری روی تخت خم شده است
نبض دست مرا ... کمی مکث و ... بعد اظهار میکند: عالی است
- مطمئن باش او نمیمیرد، دکتر این را به مادرم فرمود!
خندهای زورکی به مادر کرد که بفهمد که جای خوشحالی است↓
که نفس / میکشم سرش فریاد، او به من زل / نمیزند نبضم
رنگ مادر دوباره سرخ شده، رنگ دکتر شبیه با/قالی است
مادرم هفت روز مشکی بود، بعد کم کم دوباره آبی شد
رنگ دکتر دوباره برگشته، رنگ دکتر دوباره اسهالی است
یادگاری که مانده از من وَ در شب عید محو خواهد شد
لکهی خون تیرهی خشکی لابلای نقوش یک قالی است
* من فقط خواب شاعری بودم وسط تختهای یک نفره (سید مهدی موسوی)
بعد از يه وقفهی طولانی باز هم يه شعر ديگه از خودم میزنم.
باز هم یه شعر از خودم مینویسم و منتظرم تا نظرات و راهنماییهاتون رو بخونم
آن شب که کل خانه را بیدار کردی، هی ↓
مانند یک طوطی فقط تکرار کردی : هی ↓
من خوابتان را میخرم، من میخرم، من می ↓
خواهم بخوابم، خوابتان را میخرم، من بی ↓
خوابی سراغم آمده، خوابم نمیآید
من شاعرم اما من بیچاره هم باید ↓
گاهی بخوابم، گاه خوابی هم ببینم
خواب برنجی و کبابی هم / ببینم ↓
اصلا مگر شاعر چه فرقی با شما دارد؟
اصلا چه جرمی کرده که این روزها دارد ↓
خون خودش را جرعه جرعه میرود بالا
اما شما در تختخوابت موقع لالا ↓
مشغول دوره کردن روز خوشت هستی
یا فکر تیپ خوشگل دخترکشات هستی
من خوابتان را میخرم، من میخرم، من می ↓
خواهم بخوابم
امروز يه غزل مینويسم از راضيه صابريان.
باز هم يه غزل و اين بار از محمد حسنزاده
از شعرای خوبيه که من شخصا دوبيتیها و رباعیهاش رو دوست دارم. قبلا ازش نوشتم و اين بار هم از کارهای خوبش مینويسم و اين بار دو تا رباعی کمی نامعمول و البته لذتبخش.
اين هم يه دوبيتی کوچک و قشنگ که من متاسفانه اسم شاعرش رو نمیدونم.
اين هم يه غزل قشنگ از دوست خوبم پوريا ميررکنی که از وبلاگ خودش فيلترقرمز نقل میکنم
↑
↑
باز هم با کمی تاخير دوباره يه غزل از سيد مهدی موسوی
بالاخره دوباره سلام! ميدونم که مدت زياديه آپ نکردم. راستش زياد وقت نداشتم اما الان ميخوام کمی جبران کنم و سه تا شعر بنويسم.
شعر اول از هوشنگ ملکی از دفتر شعر شانهبهسرهای ژوليده.
خورشيد مستطيلی سبز
*********************
شعر دوم از گراناز موسوی از دفتر شعر آوازهای زن بیاجازه.
رگبار
*********************
امروز میخوام قصيدهی «راوی پنجم» رو از سيد مهدی موسوی براتون بنويسم و به دليل خاص بودن اين شعر خوشحال ميشم اگه نظراتتون رو بخونم. در ضمن برای خوندن يک نقد يا بهتره بگم تفسير يا تاويل از اين شعر در وبلاگ غزلسرا میتونید اينجا کليک کنيد.
... اسمی که نيست بعد سوار قطار بود
ای يار، ای يگانهترين يار... [ يار بود؟!]
آن ساک کهنه شامل يک مشت [ چی؟ کتاب؟!]
پایان احمقانهی یک انتظار بود
شلوار مشکی و کت مشکيش ظاهرا ً
در انتظار فاجعهای سوگوار بود
اسمی نداشت ، جنس: چه فرقی نمی کند
مثل تمام مردم مشغول کار بود
با خود بلند حرف ، غزل ، جوک ، ترانه ، جيغ...
[باور نمی کنی چقــَدَر خنده دار بود!!]
اسمی که نيست بعد شديدا ً پياده شد
انگار به مريضی سختی دچار بود↓
که توی قلب و مغزش و... [او مغز داشت؟!!] خب...
خب فرض می کنيم [که چی؟ که دچار بود؟!]
اسمی که نيست بعدِ پياده شدن [ ببين!
کی گفته که از اوّل قصّه سوار بود؟!]
او ابتدای شعر به اين متن آمد و
گرچه بدون اسم سوار قطار بود
او [ او تويی، چرا به خودت گول می خوری؟!]
از اينکه زنده نيست کمی شرمسار بود
شايد که زنده بود ولی هيچ وقت ، از...
[او در تمام متن تو تحت ِ فشار بود!]
می خواست در مقابل ِ ... [عصيان کند ولی...]
می خواست در مقابل ِ ... [امّـا قرار بود...]
اما قرار بود که او من شود... وبعد...
***
اين جملههای اوّل روی نوار بود!
***
حالا تو آن مخاطب گيجی که فکر کرد
راوی نماد قطعی پروردگار بود
حالا تو آن مخاطب گيجی که بیگمان
دنبال سار و دار و کنار و انار بود
حالا تو آن مخاطب گيجی که بیدلیل
دنبال مرگ و مصرع سنگ مزار بود
حالا تو آن مخاطب گيجی که در پی ِ
تقويم و باغ و سيب و صدای بهار بود
حالا تو آن مخاطب گيجی که گفته بود
اين شعر شاهکارتر از شاهکار بود!!
حالا به ذوق محترمت ريده می شود
***
[اينجا مخاطب تو به فکر فرار بود]
خـُب می شد اين قصيدهی گه را ادامه داد
[آره اگر قضيهی اين چند بار بود↓
می شد کنار آمد و بيخود ادامه داد
امّـا هميشه دفعهی بعدی قرار بود...]
پس زودتر تمام / بکن توی کون شعر
يا نه! بگو که راوی امـّيدوار بود↓
از بيت بعد حادثهای خوب رخ دهد
[ راوی نماد مسخرهی اقتدار بود!
که روی تخت در بغل منشی عزیز
مشغول عشقبازی بعد ناهار بود]
مرد بدون اسم نماد که بود؟! [خـُب...
***
اين جمله های آخر روی نوار بود
اين دفعه يه سپيد مینويسم از علی آدينه که کتاب جديدش به اسم هرابرزائيتی در دست چاپ است. اين رو هم بگم که اين شعر رو از وبلاگ فرشيد جوانبخش در اينجا نقل میکنم.
يه غزل هم مینويسم از اميرحسين نورالدينی.
طرح يك پنجره و قاب برايم مانده ست
و غمي مثل تو ناياب برايم مانده ست
شب سر آمد، تو به ذهنم نرسيدي، حالا
سحر و دغدغهی خواب برايم مانده ست
سفر و يك چمدان است و نگاهي شرجي
از تو يك صحنهی جذاب برايم مانده ست
پس از آن واقعه آتش به غزلها پاشيد
چقدر واژهی بيتاب برايم مانده ست
رفتي و بوي محاقت به مشامم بر خورد
حسرت يك شب مهتاب برايم مانده ست
و دلم گوشهاي از خاك كوير افتاد و
عطش تلخترين آب برايم مانده ست
با تو انديشهی فتح همه دريا با من
گرچه اين برزخ مرداب برايم مانده ست
مي رسم آخر اين شعر و جايت خالي
دو سه تا قافيهی ناب برايم مانده ست
يک غزل زيبا می نويسم از حامد حسينخانی از شعرای خوب کرمان که تا حالا دو مجموعه شعر از ايشان چاپ شده به اسمهای مرا که برگ شدم (کرمان، ۱۳۸۱ ، مرکز کرمانشناسی) و يکشنبه صبح (کرمان، ۱۳۸۲ ، نشر فانوس) .
يك گربه در حصار خيابان و شب، گرو
يك شهر و چند حادثه گرم بيا برو
اينجا جنوبشهر همين شعر خسته است
اينجا كه مردهاند هزاران پياده رو
دختر به گربه گفت: تو حتماً گرسنهاي
دختر نگاه كرد به رانندهی پژو
دختر گرسنه بود، و هي راه رفت و رفت
با كفشهاي كهنه و با شعرهاي نو
تابلو ــ عبور عابر تنها ــ هواي سرد
گوشي به دست يك نفر آنجا ــ الو الو ...
اينجا جنوبشهر و عقبگرد كوچههاست
راننده چشم دوخت به آيينهی جلو
..
تا اينكه دخترك به شمال خودش رسيد
يعني به گربه گفت كه: از پيش من برو!